خرید بک لینک
پيس زماندير، سئوگي اهلين ايندي دلبر قوْرخودوربسكي آرواد حقلرين، يار ائتميش ازبر، قوْرخودوربير اله باشماق تايي آلميش، بير الده وردنهديلده بئش يوز سؤز – سؤيوشله، نازلي دلبرقوْرخودوربير طرفدنده موقت عقد چون آزاد اوْلوبتيترهيير هرگون عصبلر، آروادي ار قوْرخودورفوتباليست ايستير آبي، يا قيرميزا بير قوْل ووراچونكي تهرانلي دگيل اوْ، تئزجه داور قوْرخودورغم يئمه، چون داورينده يوْخدو چوْخ امنيّتيهئچ يازيق چايدا ايچهنمز، چون سمار قوْرخودوربير شوْفئر ايستيركي خلوت يئر تاپيب، پارك ائيلهسينتئز اوْنو بير تابلو، هم اوستونده «پنچر» قوْرخودورشاعر ايستير مئي ايچه«خيام»كيمي، «حافظ»كيميچون بيلير «تعزير»له «حد» وار، الده ساغر قوْرخودوراهل- عياللي بير يازيق مستأجري، ائو صاحبيگونده قيسقانجا قوْيوب- بير ايل سراسر قوْرخودورپول وئريب هندوستانا، پاكستانا، آلديق دويوهئي وئرير «بهداشت» اخطار، هئي مكرّر قوْرخودورانگليس «تحريم» ائديركي، ساتماسين هئچ زاد بيزهنانجيب آمريكادا اوْنلا برابر قوْرخودورچينده هر بيرزاد ساتير، آنجاق نه زادلار؟ زير- زيبيلاوْن نفر دوشمندن آرتيق، بير برادر قوْرخودوربيردهكي، روسيّه وئرميش چوْخ گؤزهل طيّارهلر!عزراييلدير سانكي، آچميش اوچماغا پَر، قوْرخودورآلچي دورموش بختين، «آرش»! چال، اوْخو، اوْينا، سئوينهم سني دوشمن ازير، هم يار- ياور قوْرخودور + نوشته شده در شنبه ششم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 6:15 توسط سیامک آرش آزاد  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: يکشنبه 7 مرداد 1403 ساعت: 20:21

تو به من توپيدى«و نمى دانستى»«من به چه دلهره» و خواهش و عجز و لابهبه عموجان گفتمكه ژيانِ مدلِ عهدِ الاغِ خود را،عصر آن روز به من قرض دهدتا كه با نامزدم - يعنى تو -دو - سه ساعت، الكى،گشتِ خُشكه بزنيم×××نيم ساعت بعدش،توىِ آن جاده ىِ بيرون شهرصد قدم مانده به پمپِ بنزين،ناگهان ما ديديمباكِ ماشين خالى ست!×××من به تو گفتم:عزيز!پُشتِ فرمان بنشين،تا كه من هُل بدهم تا خانه.و تو گفتى كه:مگر، پولِ بنزين هم در جيب ات نيست؟!بنده ساكت ماندم!×××تو سوارِ مينى بوسى شدى و برگشتى.بعد از آن روز، حتّىيك تلفن هم نزدى!××׫سال ها هست كه در گوشِ من،آرام، آرام»يك كسى مى گويد:تو كه عاجز بودىاز خريد دو - سه ليترى بنزين،توىِ آن ماشين، در خارجِ شهرچه غلط مى كردى؟! + نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۳ ساعت 6:14 توسط سیامک آرش آزاد  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: چهارشنبه 27 تير 1403 ساعت: 17:53

بهارِ روحافزا رفت و، آمد فصلِ تابستانچه فصلي كه، در او بارد ز افلاك آتشِ سوزانچه فصلي كه، جهنم پيشِ رويش يك الف بچه استكند آتش از او دريوزه هر دم مالكِ نيرانچنان فصلي كه گرمايش اگر ره يافت بر دوزخزند تاول تنِ ثعبان و افعي ميشود بريانچنان فصلي كه در ييلاق هم با برّه گويد ميش:«مراقب باش، چون جوشيده شيرم داخلِ پستان»هر آن كس بود بيدردِ مرفّه (شايد هم برعكس)شتابيدهست با جت سويِ نيس و وارنا و كانوگر نيمه مرفّه بود و كم درد، اين زمان، بيشكبه يك نحوي كشانده خويش را تا رشت با پيكانولي گر كارمندي بود مثل بنده دون پايهچو بيبي، از پيِ بيچادري ماندهست در تهرانچو فصلِ امتحان بگذشت و آمد تير مه، ناگاهبه يك دم بسته شد دربِ دبستان و دبيرستانبرايِ صرفِ اوقاتِ فراغت، بچهها، ناچاربه قدرِ وسع خود، كردند اقداماتكي شايانمنوچِ از بهرِ تكميل زبان شد عازمِ لندنپي درمانِ جوشِ صورت، اندي رفت تا آلمانغلام و زلفعلي و قوچعلي و عيني و زينالبه زور التماس، آخر پادو گشتند در دكّانزي زي از ظهر تا شب غوطهور شد داخلِ استخردرونِ طشت، زهرا شست رختِ ده نفر انسانبتول از فرطِ گرما پخت در پسكوچههايِ شوشبتي با بنزِ كولردار، ويراژ داد در شمرانز گرما منبسط گردد همه چيز جهان آريكش آمد وزنِ شعرِ بنده هم، همچون كِش تنبان + نوشته شده در شنبه نهم تیر ۱۴۰۳ ساعت 5:29 توسط سیامک آرش آزاد  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: سه شنبه 12 تير 1403 ساعت: 15:23

بس كه دل پر ميزند هر دم به سويِ خاويار آرزو دارم كه باشم خاكِ كويِ خاويار خلق گويند: آرزوها بر جوانان عار نيست كردهام مخلص به پيري آرزويِ خاويار شاعران هستند معمولاً، اسيرِ زلفِ يار ليك اينجانب اسيرِ تارِ مويِ خاويار سعديِ شيرين سخن، گر گولِ رويِ ماه خورد بنده رندم، ميشوم عاشق به رويِ خاويار بادهي گلرنگ را بر حافظ و خيام ده ساقيا! سهمِ مراهم از سبويِ خاويار كاش جايِ شعرِ شهد و شاهد و شمع و شراب پُر شود ديوانِ من از گفتگويِ خاويار بيستون را از برايِ خاطرِ شيرين نكند كوهكن ميكرد آنجا جستجويِ خاويار دوستان! اما فقط دارم سؤالِ كوچكي تا بر افتد پرده از رازِ مگويِ خاويار! از چه رو، اينجانب و سركار، نامحرم شديم بر جمالِ دلكش و رويِ نكويِ خاويار؟! اين چراغ، آخر چرا بر اهل منزل شد حرام خانهي اغيار روشن شد ز سويِ خاويار؟ كاش پاسپورت و گرينكارتي به دستِ بنده بود تا بپروازم! فرنگستان، به كويِ خاويار گفت مسؤولِ عزيزي: «بهرِ ما ايرانيان هست خيلي نامناسب، طعم و بوي خاويار! در ميانِ جنسهاي زشت و بد بو و پليد هست تنها نفتِ خامِ ما، هوويِ خاويار! بچهجان، از كله بيرون كن هوايِ خاويار چون كه خيلي بدتر از لولوست خويِ خاويار» با چنين شعري كه «آرش» گفت، ديگر رفته است آبرويِ شعرِ ناب و آبرويِ خاويار! + نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 6:19 توسط سیامک آرش آزاد  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 15:16

يوسف گمگشته خواس برگرده كنعون، صبر اومدليلي هم ميخواس بياد در عقدِ مجنون، صبر اومدنامزدها وعدهها دادن زمونِ انتخابدر عمل كاري نكردن هيچ كدوم، چون صبر اومدقول دادن قيمتا پايين ميآد تا حد مفتزير پا ميريزه هر جا جنسِ ارزون، صبر اومدتا حدودِ خودكفايي ميرسه توليدمونروغن و قند و شكر ميشه فراوون، صبر اومدميشه قيمتها، همهش تثبيت، عينِ كوهِ قافوضعِ بازارها ديگه ميگيره سامون، صبر اومدگفته بوديم: پُر ميشه يخچالمون از گوشت و موشت«بنده منزل» ميپزه مرغ و فسنجون، صبر اومدجايِ آشِ كشكِ خاله، تويِ بشقابِ حقيرسبز ميگردد برنج و سينه و رون، صبر اومدگفته بوديم: يك، مساوي ميشه با پنجاه و پنجچاكرت هم ميخره يك خط تلفون، صبر اومدمخلصت ميپوشه چندين دس لباسِ شيك و پيكميده پُز تويِ خيابون، مثلِ اعيون، صبر اومدكلِّ ماشينهاي بنزينسوز رو گازي ميكننعاري از آلودگي ميشه هوامون، صبر اومدآق مدير از ما نميخواد ديگه پولِ ثبتِنامبچّهمون بيشهريه ميره دبستون، صبر اومدپوششِ بيمه نصيبِ بنده هم ميشه يه روزور ميافته مشكل دارو و درمون صبر اومدميكنه آخر وزيرِ نفت بر قولش عملگرم ميشه خونه در فصلِ زمستون، صبر اومدعاقبت ميشه حقوقها با تورّم همطرازدستمزدها با مخارج ميشه ميزون، صبر اومدميستونه دارايي از دونه درشتها مالياتتويِ بازار و پاساژ و تو خيابون، صبر اومدچي بگم ديگه؟ نشد كارها درست و راست و ريسهر كجا هم خواس بشه، يك هو، داداش جون، صبر اومد! + نوشته شده در شنبه دوم تیر ۱۴۰۳ ساعت 1:44 توسط سیامک آرش آزاد  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 15:16

قيش گلدي، يئل كوفولدايير، هردهنده قار گليرپولسوزلارين ايشين ائدهرك آه- زار، گليروار سيل آليبدير آجيلين، هم چيلله قارپيزينيوْخسول، بادمجان آلماغادا شرمسار گليردؤولتلييه، گلين- كورهكن، قيز- اوْغول گلهرپولسوز ائوينده كندلي قوْناق بئش قاطار گليرآي بختهور كاسيب! چال، اوْخو، اوْينا، گول، دانيششانسين دوروبدور آلچي، سنه بخت، يار گليرباخ ساغ- سوْلا، قاباق- دالي يا، هم يئره- گؤيهگؤر هر دقيقهده، نئچه ميليون شعار گليرسوفراندا نفته باخ، كاسا- بوشقاب دوْلوب- داشيرغم- غُصّهني بوراخ گئده، بوْللو زومار گلير«يارانه»لر اوْلاندا «هدفمند»، «نقدي» پولبيردن گؤرهرسن اوْندادا سايسيز دوْلار گليرچوْخدا قناعت ائتمه، داداش! خرجله پوللاريپول خرجلهمكله، هر بشره اعتبار گليربير پوْنزا پاخلا آل، ايكي مثقالدا لب- لبيآرواد- اوشاق دئسين: «ائوه بير تاجدار گلير»!مئيوه دوشرسه كؤنلونه، هئچ يوْخدو غصّهسي«چين»دن دؤيونجا ايگده، سالادليق خيار گليرآچ، باخ هميشه، «تئلويزيون» گورنه حال وئریر«رازِ بقا»- ده، قارغا گئدير، سوسمار گليرسئريالدا گؤرجهيين «كوره»- لي قهرمانلاريگؤيدن غرور ياغير بيزه، مين افتخار گلير«آرش»! نفس بو شاختادا، قيشدا، چوْخ حال وئريرچون تكجه قيشدا بيزلره آزجا بُخار گلير! + نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 7:18 توسط سیامک آرش آزاد  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: جمعه 25 خرداد 1403 ساعت: 14:32

جانا! دل من بهر تو تنگ است، مگر نه!اما دل تو، پارهي سنگ است، مگر نه؟بين من و تو، هست شباهت چه فراوان!قلبِ من و، روپوش تو تنگ است، مگر نه؟هم بنده مدرنيزه شدم، هم تو، هم عزيزم!هنگام عوض كردن رنگ است، مگر نه؟ابروي تو، يك روز «كمان» بو و هلاليچون شد مترقّي، چون «تفنگ» است، مگر نه؟مژگان سياه تو، صفي بود ز «ناوك»حالا چو قطاري ز «فشنگ» است، مگر نه؟آن روز، مكان تو، خرابات مغان بوداينك به كافي شاپ فرنگ است، مگر نه؟آن بادهي گلگون و مي ناب، كجا رفت؟پس نوبت «ال. اس. دي» و «بنگ» است، مگر نه؟آن وقت، بُت سادهي ما بودي و بيرنگامروزه، سرا پايِ تو رنگ است، مگر نه؟يك روز «فضولي» شد و «حافظ» به تو عاشقامروز، فلان هيز و دبنگ است، مگر نه؟آنان، چه غزلهاي دلآويز سرودندامروزه ولي چرت و جفنگ است، مگرنه؟با اين همه، تو ميشوي اين سان خوش و شنگولتعريف و تملق چه قشنگ است؟! مگر نه؟امروزه، غزل گشته به شدّت قر و قاتيمانند «شتر- گاو- پلنگ» است، مگر نه؟عشق تو هم، آن وقت اگر راحت جان بوداينك به مَثَل، «چيز» و «سرنگ» است، مگر نه؟معشوقه و عاشق، به مثل، ديگ و چغندرباباند به هم، جاي درنگ است، مگر نه؟«آرش»، غزلي خوب برايت نسرودهچون ذوق و سوادش همه لنگ است، مگر نه؟ + نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 7:6 توسط سیامک آرش آزاد  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: جمعه 25 خرداد 1403 ساعت: 14:32

بنده فقط شاعرم، شاهد و دلبر كجاست؟ذوق و قريحه چه شد؟ دستك و دفتر كجاست؟عقدهي «حافظ» شدن، سخت مرا ميكشد«شاخه نباتِ» عزيز، باده و ساغر كجاست؟حال كه در شاعري، عذر مرا خواستيدزود نشانم دهيد، حرفهي ديگر كجاست؟شوق هنرپيشگي، كرده مرا «عشقِ فيلم»چاقويِ زنجاني و شاپقا و خنجر كجاست؟پاشنهي كفش را ميكشد انگشتِ منآدرسِ گرمابه و خانهي «قيصر» كجاست؟گر بشوم «فوتباليست»، بر همه گل ميزنممانده بدانم فقط، سايهي داور كجاست؟گر كه بگيرد خطا، يا كه دهد كارت زردزود كنم داد و قال: «شيرِ سماور كجاست؟!»كاش كه دلالي و تاجريام شغل بودچين به كجا واقع است؟ كشتي و بندر كجاست؟مدرك جعلي دهيد، تايپ به خط لاتينمُهر، خودم ميزنم، شيشتهي جوهر كجاست؟ميشوم آن گه وزير، يا كه معاون – فلاناز منِ خدمتگزار، آدمِ بهتر كجاست؟!ميزنم هر هفته من، سر به برادر «چاوز»تا كه نگويد: «پس اين جانِ برادر كجاست؟!»هفتهي بعدش، «هوگو» گر نزند سر به ماپيشِ خودم گويم: «اين، مردِ دلاور كجاست؟!»چون كه بيايد، كنم بنده از او پيشوازضمنِ گلايه كه: «پس بچه و همسر كجاست؟!»بر لُپِ چپ ميزنم چند ماچِ آبداربعد، كنم فكر كه، آن لُپِ ديگر كجاست؟چون كه به هر كشورِ خرده و ريز عاشقمميكنم از او سؤال: «كشورِ ديگر كجاست؟»«آرش»! از اين فكرها گر بكني بيشترخلق بپرسد: «در او، مغز كجا؟ سر كجاست؟!» + نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 7:2 توسط سیامک آرش آزاد  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: چهارشنبه 9 خرداد 1403 ساعت: 11:19

نگارا! چهرهات، چون لامپِ كم مصرف، درخشان استبه سر، زلفت، مثالِ حالِ اينجانب پريشان است «هدفمند» است، اي جانان! مگر يارانهي عشقتكه بحثِ آن، ميانِ عاشقان، خيلي فراوان است؟شدي هفتاد ساله، باز خود را بچه ميدانيبه دستت، بهرِ اثباتش، سجلِّ تازه عنوان استعزيزّ من! سجلِّ است اين و يا يك مدركِ جعليشبيه دكتراي عدّهاي از اين وزيران است؟شعار و وعدهات محكم، چو بعضي از مواضعهاست!عملهايت ولي وارفته، مثلِ بندِ تنبان استتجمع ميكنند هر روز و هر دم خواستگارانتسرِ كويِ تو، هر دم مثلِ تهران، وعده باران استيكي، از كفشِ چيني قصّهها گويد براي تويكي در كارِ تبليغات آجيل لهستان استيكي گويد تو را سازد غني گر «بعله» را گوييحمايت ميكند هر جا كه وضعت نا به سامان استهمه جمعاند دورت، چون مگس اطراف شيرينيكلاهت را بچسب، اي نازنين! صد حيله پنهان استعزيزم! درصدِ نازِ تو، هر دم ميرود بالاچرا مثلِ تورّم، عشوه و نازت شتابان است؟چرا مهريّه، ارزِ معتبر ميخواهي از مخلص؟نميداني «ريال» است اين حقوقم، يا كه «تومان» است؟بيايم با هواپيماي روسي بر سر كويت؟تكان خورده مگر اين مخ؟ و يا جانِ من ارزان است؟چنان كردي تو با «آرش» كه ترسيده زعشقِ توحديث اين روابط، چون حديث فيل و فنجان است + نوشته شده در جمعه چهارم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 7:29 توسط سیامک آرش آزاد  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: چهارشنبه 9 خرداد 1403 ساعت: 11:19

مين اتهام دا وورولسا منه، ائده رسن پاك«گرم تو دوستي، از دشمنان ندارم باك»عزيز «عمومي روابط ادارهسي»! قورخمام«هزار دشمنم ار مي كنند قصد هلاك»بو انتقادچي لارا تكجه سن جواب وئر، چون«اگر تو زهر دهي به، كه ديگري ترياك»!مقام آتين بئله كي مين ميشيك قيليج ياغسا«سپر كنم سرو دستت ندارم از فتراك»سن انتقادلاري تكذيب ائده نده من ده خوشام«وگرنه، هر دمم از هجر توست بيم هلاك»سن اولماسان، مني روزنامه لر كير يخديرسا«زمان زمان كنم از غم- چو گل- گريبان چاك»سئويملي، جان قوهوموم سان، سن ايله من ديري يم«بُوَد صبور دل اندر فراق تو؟ حاشاك»!بو ژورناليست لره اوز وئرمه، فاكس ائله خبري«به قدر بينش خود هر كسي كند ادراك»بيرين ناشي يا طاماحكار گوره نده، تئز قوناق ائت«كه بر رهِ تو نهد رويِ مسكنت بر خاك»!«به چشم خلق، عزيز آن زمان شود «حافظ»كي «آرش»ه اولا اوستاد، الي الابد حافظ + نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 7:6 توسط سیامک آرش آزاد  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: پنجشنبه 27 ارديبهشت 1403 ساعت: 2:50

اي دوست! نفس ميكشي آزاد، بسات نيست؟در خواب شود قلب تو گه شاد، بسات نيست؟تزويجِ مجدّد و موقّت كه شد آزادپولدار شود يك سره داماد، بسات نيست؟عمرت، چو تورّم، همه جا رو به ترقيستهفتادِ تو، حالا شده هشتاد، بسات نيست؟ميگفت نماينده: شود شهر تو آبادحالا كه شده خانهاش آباد، بسات نيست؟چون «بيد» شده قامتِ تو كوته و لرزانديدي دو- سه تا قامت «شمشاد» بسات نيست؟بيمنّت و خرج كولر و پنكه و غيرهدر جيب تو، هر روز وزد باد، بسات نيست؟آزاديِ گفتار و بيان را نكن انكارهي زيرِ لحافت زدهاي داد، بسات نيست؟«خسرو» نشدي، كامِ تو «شيرين» شود، اماهستي تو شبيه خود «فرهاد»، بسات نيست؟گيرم كه تو را خانه و ويلا و فلان نيستداري تو هفشده رقم اولاد، بسات نيست؟بهتان نزن، آزاديِ ما هست فراواناين در همه جا قيمتِ آزاد، بسات نيست؟از دولت اگر سخت شد ايراد گرفتناز آشپزيِ زن بكن ايراد، بسات نيست؟هرگاه كه مدحيّه و تعريف نوشتيتاييد كند شعر تو «ارشاد» بسات نيست؟اي يار! به بدشانسي اگر لنگه نداري«آرش» به تو عمري شده همزاد، بسات نيست + نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 4:22 توسط سیامک آرش آزاد  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 8:55

روْمانتيك ايك، بيزه جؤور ائتسه نازلي يار، سئوهريكتوتاندا، دوْوشانا تاي، قاچسا اوْل نيگار، سئوهريكبگنمهريك گؤزهلين ساغ – سلامت اوْلسا گؤزوباخاندا، تيرياكيلر تك اوْلا خمار، سئوهريكغريبه ملّتايك، اوْغلان! شعورلا يوْخ ايشيميزناغيللا شعره فقط وورغونوق، شعار سئوهريكدئسه خانيم بيزه: «جان!»، تئزجه مشتبه دوشهريكچغير- باغيرلا دئسه گونده: «زهرِمار!» سئوهريكحياتدا اوْلسا، بشر سانماريق هُنَر اهليناوْ گون كي جان وئريب، اوْلدو يئري مزار، سئوهريكبير علم اهليني گؤرسك، دؤنوب، دوْداق بوزهريكتوْپ اهلينه ائلهييب بوْللو افتخار، سئوهريكاورهكده گيزله دهريك اهل- عيال محبّتينيگؤرهنده ياد بالاسين، لاپدا آشكار سئورهريكسوپورگهچي اوْلا همشهريميز، گيجيك لنهريكغريبه اوْلسا بيزيم شهره شهردار، سئوهريكچوْخ ادّعا ائدهريك، وورغونوق گؤزهل مارالاولي يالان دئييريك، ائتمهيه شكار سئوهريكسوْنا حامام لارينا، آيدا اللي يوْل گئدهريكووجود دا بلكه اوْلا ذرّهجه بُخار، سئوهريكگئدهنده دوكتوره، تئز نومره وئرسه، شكلنهريكبئش- آلتي آي ويزيته چكسهك انتظار، سئوهريكنه معرفت؟ نه محبّت؟ بولار تعارف دوروئرهرسه دوْست بيزه گونده شام- ناهار، سئوهريكسنينده طنزلي شعرين، ياپيشدي «آرش» خان!ولي، كتاب يئرينه پايلاسان «دوْلار» سئوهريك + نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 7:4 توسط سیامک آرش آزاد  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 8:55

قار ياغدي، قارغا ائيليري جؤولان ياواش'>ياواش- ياواشروزگار اسهنده، تيترهييري جان ياواش- ياواشيئل سسلهننده، سانكي عربديرع طبيل چاليرهر تيترهديكده، اوْينايير انسان ياواش- ياواشبيزلركي، يايدا پولسوز ايديك، دوْنموش ات يئديكدوْنموش يئيهك بو يوْلدا بادمجان، ياواش- ياواشچوْخ غصّه ائتمه، يايدا اگر دريا گؤرمهدينقيش گلدي، دريا اوللدو خيابان، ياواش- ياواشقوْرخما گليب دوْموز گيريپي، ائل ناخوْشلاييربير ايلده دؤز، گلهر دوا- درمان ياواش- ياواشتبريزدهكي سوْيوق، يوْل آچيب، چيخسا گؤيلرههم «آي« دوْنوب، قالار، همي «كيوان« ياواش- ياواش«گاز» مصرفينده ائيلهسه اسراف، كسيلسه گاز«ناهيد» گرهك گئيه ايكي تونبان ياواش- ياواشيئنسه فشار، يقين كسيلر گاز اوْ دونياداگؤردون جهنّم اوْلمادي سوزان، ياواش- ياواشجنّتده، ياخشي يوْخدو بو گاز- نفت شركتييوْخساع دوْناردي حورايله غلمان، ياواش- ياواشياي فصلي «قير» وئريرديك اگر باشقا اؤلكهيهايندي گرهك آلاق «گاز» اوْلاردان، ياواش - ياواش«روسيه» وئرسه گاز، يقين اوچ- دؤرد يوز ايل چكهر«بوشهر» تك اوْلار بوتون ايرانع ياواش- ياواش«چين»دنده آلميياقكي، دوامسيزدير هر زاديوئرسه «كره»- «يوْغورت»، اوْلار «آيران» ياواش- ياواش«آرش» قوْجالميش، ايشلري سُرعتله گؤرمهييرايستيركي، اوْلسون ائللره قوربان، ياواش- ياواش + نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 5:29 توسط سیامک آرش آزاد  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 8:55

باز باران، موذيانهبا گِل و لايِ فراوانميچكد از سقفِ خانه«يادم آرد روزِ باران»زحمتِ فتّ و فراوانآن همه سگدو زدن در خانهي مستأجريمان«تندرِ غرّان، خروشان»«پاره ميكرد ابرها را»آبهاي هفت دريا جمع ميشدرويِ بامِ خانهي مابنده و آبجي منوّرمثلِ موشِ آب كشيدهميدويديم اين ور، آن ورتويِ منزل شد نمايانديگ و تشت و آفتابهكاسه و بُشقاب و تابهقطرههاي آب، رويِ زيلويِ فرسودهي ما«رفته رفته گشت دريا»«تويِ اين دريايِ غرّان»خانهاي وارونه پيدا!ساعتي ديگر كه باران قطع شد در آسمانهاباز هم از رو نميرفت، سقفِ بالايِ سر مااين زمان ديدم كه بابالحظهاي از خشم خنديدرو به سويِ سقفِ خانه كرد و غرّيد:من نميگويم كه رويِ كلّهي ما، سايبان باشلااقل مانندِ سقفِ آسمان باش! + نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 8:44 توسط سیامک آرش آزاد  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: يکشنبه 26 فروردين 1403 ساعت: 22:01

دلبرّ من هست جانان، يك كمي هم بيشترميكنم قربانِ او، جان، يك كمي هم بيشترتا هفشده دست رختِ نو براي خود خَرَدبنده را ميسازد عريان، يك، كمي هم بيشترچون كه ميخواهد كند از حقِّ زن دايم دفاعميكشد هر روز قليان، يك كمي هم بيشترآخرِ هر ماه، وقتي بنده ميگيرم حقوقميشود يك روزه خندان، يك كمي هم بيشترروزِ بعدش، بس كه اخم و تخم و دعوا ميكندميشوم مخلص هراسان، يك كمي هم بيشترلنگه كفش است و ملاغه، هي نثارم ميكندضمن آن، فحشِ فراوان، يك كمي هم بيشترارتباط ظالم و مظلوم كرده برقرارچون حديثِ فيل و فنجان، يك كمي هم بيشترمويِ سر تا ناخن پارا كند هر روز رنگميشود طاووسِ الوان، يك كمي هم بيشتررنگِ رويِ بنده هم، از ترس، دايم ميپردميشوم چون بيد، لرزان، يك كمي هم بيشتريك كمي هم بيشتر خواهد كه ترساند مراميزند حرف از «مامانجان»، يك كمي هم بيشترخانهيِ مستأجريمان، هست در پايينِ شهرخانه ميخواهد به شمران، يك كمي هم بيشتربا حقوقِ كارمندي، ميزند حرف از سفرگه سوئد خواهد، گه آلمان، يك كمي هم بيشتربا هواپيمايِ روسي كاش پروازي كندتا كه گردد درب و داغان، يك كمي هم بيشترالغرض، از لطفِ ايشان، بنده از سي سالِ پيشميدهم جان زيرِ پالان، يك كمي هم بيشتربس كن «آرش»! يك كمي انگار ميخارد تنتميشوي خيلي پشيمان، يك كمي هم بيشتر + نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 5:12 توسط سیامک آرش آزاد  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: دوشنبه 30 بهمن 1402 ساعت: 19:20

صفحه بندی