خاطرات حمید آرش آزاد،محاسبه شاعر «نورچشمي» با تلويزيون باكو - تاریخ: 1402/10/17 ساعت: 16:29
جمهوري آذربايجان تازه به استقلال رسده بود. كشوري كه اكثريت مردم آن مسلمان و شيعيمذهب بودند و نيز با درصد بسيار بالايي از مردمان ايران، به خصوص شمالغرب كشور، زبان و فرهنگ مشترك داشت.طبيعي است كه در چنين شرايطي، رابطهها و رفتوآمدها بسيار ميشود و اهالي فرهنگ، شعر، ادب و هنر، بيشتر به رفتوآمد و ارتباط ف...
سسلر...، نه سسلر؟! شعر طنز حمید آرش آزاد - تاریخ: 1402/10/17 ساعت: 16:29
صبح اوْلدو، هر طرفدن اوجالدي دوكان سسيخيردا چؤرهك آلان سسي، شلغم ساتان سسيگوپ- گوپ گورولدايير گئنه يوزلر بلندگوهر بير وانئت وئرير بئش- اوْن- ايرمي دوكان سسيائوده قادين ياتيب، سماوار ايشلهمير هلهگلسه گون اوْرتا، قوْوزاناجاق استكان سسييوْخسول ائوينده عشق لال اوْلموش، سسي باتيبآنجاق سكوت دا يوْخدور، او...
خاطرات حمید آرش آزاد،چه شاعرهاي عجيب و غريبي؟uf021 - تاریخ: 1402/10/17 ساعت: 16:29
بنده در نتيجهي بيشتر از 20 سال شنيدن و ديدن برنامههاي صدا و سيماي مركز آذربايجانشرقي و نيز بيشتر از اين مقدار سالها كار در تعدادي از مطبوعات استان و مطالعهي ساير نشرياتي كه خودم در آنها حضور نداشتهام، به جرأت ميتوانم ادعا بكنم كه صدا و سيما و مطبوعات استان، شديدترين و بيشترين لطمهها را به ادبيات شما...
قيش گلدي... شعر طنز حمید آرش آزاد - تاریخ: 1402/10/3 ساعت: 13:54
شهريميزه قيش گلديقار گلدي- ياغيش گلديخياواني سئل توتدوآياغا قاليش گلدي!***قيش گليبدير تبريزهقار چاتير ايندي ديزهمسؤوللار آيين- شايينچونكي قار ياغماز ميزه!***قارغا دئيير: «قار- قارديزدن اوسته قالخيب قارهم تاكسي دربستي توتهمده شوْفئره يالوار»!***سوْيوقدان توتولور ديلاوشاقلار قالميش سفيلساعت اوْندا دئي...
خاطرات حمید آرش آزاد،بيماري خودشيفتگي احساس كمبود، يا ...؟ - تاریخ: 1402/10/3 ساعت: 13:54
مدير روزنامه، خلقيات به خصوصي داشت. از اشخاص كلهشق و صاحب افكار مستقل متنفر بود و آدمهاي چاپلوس را روي چشم خود جا ميداد. در مورد كاركنان روزنامه، همهي تلاش خودش را به كار ميبرد تا آنان را تحقير بكند و از اين طريق، خودش را بزرگ جلوه بدهد. البته در اين مورد، احتياط را رعايت ميكرد و با كساني كه ممكن بو...
خاطرات حمید آرش آزاد،دستور توقيف روزنامه را خود «شاه» صادر كرد؟uf021 - تاریخ: 1402/10/3 ساعت: 13:54
وقوع جنگ جهاني دوم، به پا خاستن اقوام مختلف ايراني براي به دست آوردن نوعي خودمختاري براي خود، از جمله در آذربايجان و كردستان، نهضت ملي شدن نفت، دخالتهاي انگلستان و شوروي سابق، ترورهاي سياسي، فعاليتهاي حزبها و گروههاي گوناگون، جواني و بيتجربگي محمدرضا شاه پهلوي و... موجب شده بودند رژيم شاهي نتواند كش...
خاطرات حمید آرش آزاد،كسي ما را تحويل نميگيرد؟uf021 - تاریخ: 1402/9/21 ساعت: 15:54
شور و شوق عجيبي داشتم. كارهاي محول شده به من را كه بيشتر به درد پر كردن صفحهها و جلوگيري از غلطهاي تايپي بود انجام ميدادم و در اوقات فراغت گاهگاهي در دفتر روزنامه و خانه، شعرهاي تركي آذربايجاني و فارسي ـ كه هنوز غزلهاي عاشقانه و به خيال خودم «عارفانه» بودند و كمي هم بار اجتماعي داشتند ـ ميسرودم و گا...
خاطرات حمید آرش آزاد،هول هليم و افتادن در ديگ ...uf021؟ - تاریخ: 1402/9/21 ساعت: 15:54
من، براي چندين سال، تعريفهاي زيادي در مورد آن روزنامه شنيده بودم. به خصوص كه بعضي از كساني كه روزنامه را زياد تعريف ميكردند از بهترين روشنفكران تبريزي و چند نفرشان هم از دوستان نزديك خودم بودند كه به آنان اعتماد داشتم.ولي مثل اينكه اين بار از هول هليم، توي ديگ افتاده بودم. براي اينكه مدير اصلي روزنا...
خاطرات حمید آرش آزاد،خانم دكتر و آقاي دكتر نويسنده؟uf021 - تاریخ: 1402/9/21 ساعت: 15:54
يك گوني پر از «مطلب» به دفتر روزنامه رسيده بود. مدير روزنامه هر روز يكي از مطالب را به من ميداد كه بعد از بررسي و ويرايش، به ماشيننويسها تحويل بدهم كه چاپ بشود. همهي مطالب مربوط به تحقيقات ادبي و مسايل گوناگون مربوط به علوم انساني بود كه بيشتر آنها روي كاغذهاي «گلاسور» نوشته شده بود. بعضي از آنها «م...
خاطرات حمید آرش آزاد،تبليغات به سود شاه؟uf021 - تاریخ: 1402/9/12 ساعت: 6:30
شب را در خانهي يكي از فاميلها در خانههاي سازماني راهآهن ميهمان بوديم. صبح زود سوار اتوبوس شدم كه خودم را به ميدان ترمينال سابق و ابتداي گجيل برسانم و سر كار بروم. بستهي ناهارم را همراه داشتم لباسهايم خيلي ساده و معمولي بود.در همان اولين ايستگاه، جواني كنار من نشست. نگاهي به سر تا پايم كرد و در مورد ...
خاطرات حمید آرش آزاد،تركيهايها در هتل - تاریخ: 1402/9/12 ساعت: 6:30
بسياري از ايرانيهايي كه به تركيه رفته و برگشتهاند و يا در خود ايران آنها را ديدهاند، عقيده دارند كه مردمان تركيه، انسانهايي فقير، بيفرهنگ، عقبمانده و خشن هستند و يا لااقل تا ده ـ پانزده سال پيش چنين بودهاند!اين سوءتفاهم از آنجا ناشي شده بود كه بيشتر ايرانيها، مردمان بخشهاي شرقي و در واقع كردهاي تركي...
از روى دست فريدون مشيرى تو بمان و تو بمك! شعر طنز حمید آرش آزاد - تاریخ: 1402/9/12 ساعت: 6:30
«همه مىu200fپرسند»: «چيست در زمزمهu200fىِ مبهم آب؟» چيست در داخلِ يخچالِ تُهى؟ چيست در سيمِ كجِ داخلِ لامپِ خاموش؟ چيست در برفكِ تكرارىِ اين ده اينچى؟ چيست در گوشىِ تلفن آخر؟ چيست در غيره و ذالك، اخوى؟ «كه تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مىu200fنگرى؟» ××× من به آن آب نمىu200fانديشم كه پس از شُل شدن...
تو هم بعu200fله!؟ شعر طنز حمید آرش آزاد - تاریخ: 1402/8/30 ساعت: 1:23
به كوى يار وزيدى، صبا! تو هم بعu200fله؟! ز دور ديد زدى، ناقلا! تو هم بعu200fله؟! يواشكى ز كنارم گذشتى و ديدم شده ز پول تهى جيب ما، تو هم بعu200fله؟! ز نخل مردم دزديدهu200fاى بسى خرما كنون زنى دم از عشق خدا، تو هم بعu200fله؟! تو اى كه نان همه خلق كردهu200fاى آجر چگونه پس شدهu200fاى نانوا؟ تو هم بعu20...
خاطرات حمید آرش آزاد،فراري دادن صاحبان سرمايهها از تبريز - تاریخ: 1402/8/30 ساعت: 1:23
چهار برادر بودند و يك كارگاه نسبتاً بزرگ قاليبافي در تبريز داشتند. زماني كه بازار قالي رونق خوبي يافت، اينها فعاليت بيشتري كردند. كارخانه بزرگتر شد و قاليهاي معمولي بيكيفيت، جاي خود را به قاليهاي اعلا، با تار و پود ابريشمي دادند كه البته مساحت قاليها هم هر روز بزرگتر و بيشتر ميشد.آدمهاي باانصافي بود...
خاطرات حمید آرش آزاد،سعيد به جبهه ميرود... - تاریخ: 1402/8/30 ساعت: 1:23
سعيد حدود پنج سال جوانتر از من و همسن و سال و همكلاسي دورهي دبستان برادر كوچكترم بود. او را از زماني ميشناختم كه در دبستان نوروز در محلهي كورهباشي در كلاس اول درس ميخواند. اما بعدها، به دليل دور افتادن از محله، ديگر او را نديدم.جنگ آغاز شده بود. جوانها، دسته دسته به جبههها ميشتافتند و عدهاي از آنان ...
خاطرات حمید آرش آزاد،اوضاع در كارگاه نان ماشيني - تاریخ: 1402/8/10 ساعت: 11:22
دستگاههاي كارگاه نان ماشيني را از آلمان آورده بودند. چند نفر كارشناس نيز از آلمان آمده و همهي مسايل مربوط به كار با آن دستگاه را به افرادي از ستاد نان ياد داده بودند و در ضمن، كتابچهي رنگي و عكسدار راهنما هم در آن موجود بود.عيب بسياري از كلاسها و دورههاي آموزشي در كشور اين است كه در آنها، تعدادي از ...
خاطرات حمید آرش آزاد،شغلي در كارگاه نان ماشيني ...uf021 - تاریخ: 1402/8/10 ساعت: 11:22
رئيس ستاد نان نامهاي به دستم داد و گفت كه به كارگاه نان ماشيني معروف به «نصفراه» در خيابان «ژاله» بروم.رفتم و خودم را معرفي كردم و نامه را دادم. مدير كارگاه گفت كه بايد هر شب، دو ساعت بعد از نيمهشب سر كار خودم حاضر باشم، عنوان شغلم هم «نظافتچي» خواهد بود و بايد همه جا را مثل يك دسته گل تميز بكنم. بر...
خاطرات حمید آرش آزاد،بيچاره عيالوار بود و ...uf021؟ - تاریخ: 1402/8/10 ساعت: 11:22
يكي از معلمهايي كه در سالهاي گذشته به مدت شش سال همكار و دوست ما بود، به طور ناگهاني ترقي كرده و تبديل به يكي از مقامات مهم شهر شده بود.دوستاني كه وضع و گرفتاريهاي مرا ميديدند گفتند بهتر است پيش آن دوست و همكار سابق بروم و از او بخواهم كه مرا به جايي معرفي بكند كه كارش راحتتر از قاليبافي باشد. چون ب...
خاطرات حمید آرش آزاد،پروفسور در باكو خيطي بالا آوردuf021 - تاریخ: 1402/8/1 ساعت: 19:27
در سالهاي 58 و 59 مطبوعات زيادي به زبان تركي آذربايجاني چاپ و منتشر ميشد.مدير يكي از اين نشريات را اواسط دههي 40 ميشناختم. آدم شهرتطلبي بود كه ميخواست اداي بزرگاني مثل صمد بهرنگي، غلامحسين ساعدي، بولوت قاراچورلو و امثال آنها را دربياورد و معروف بشود، اما جنبه و توان اين كارها را نداشت و تنها يك مقلد...
خاطرات حمید آرش آزاد،باز هم دعوا و قهر «مشامّد» با من - تاریخ: 1402/8/1 ساعت: 19:27
باز هم به محله رفتم. قهوهخانهي قديمي بسته بود. يكي از قهوهخانهها هم تبديل به مغازهي بقالي شده بود. «عبدالحسين خالا اوغلي» بعد از تعطيلي قهوهخانه، در يك توليدي كار ميكرد كه خودش هم در سرمايهاش شريك بود. از مشتريهايش هم كه براي شنيدن «رستمنامه» جمع ميشدند خبري نبود، زيرا كه ديگر تلويزيون مجالي به آن ق...