خاطرات حمید آرش آزاد،نمونههايي از فرصتطلبيها
-
تاریخ: 1402/8/1 ساعت: 19:27
نام و نامخانوادگياش، كاملاً معمولي بودند و هيچ ناهنجاري و ايرادي نداشتند، اما يك دفعه در اوايل دههي 50 نامخانوادگياش را به واژهاي تغيير داد كه آشكارا معناي «شاهپرستي» ميداد. براي شناساندن بيشتر خودش، يك كارت ويزيت عكسدار چاپ كرد و به هر كسي كه ميشناخت داد و همين عكس را در دانشكده و ميان همكلاسيها و ...
خاطرات حمید آرش آزاد،آموزگار به تبريز آمد
-
تاریخ: 1402/7/6 ساعت: 21:07
مدير مدرسه به اتاق معلمها آمد و در حالي كه بخشنامهي «محرمانه» را نشان ميداد، گفت: «ميدانيد كه من، هيچ چيزي را از شما پنهان نميكنم. اداره بخشنامهي محرمانه زده است كه البته شماها نبايد ميديديد ولي من آن را نشان ميدهم و ميگويم كه پاي زور و «ساواك» در ميان است و همگي بايد به استقبال «جمشيد آموزگار» بروي...
خاطرات حمید آرش آزاد،در دانشگاه و مدرسه
-
تاریخ: 1402/7/6 ساعت: 21:07
هر شهري براي شهيدان شهر پيش از خود قيام كرده، مراسم اربعين ميگرفت و قيام به همه جاي ايران رسيده بود. به آساني ميشد پيشبيني كرد كه اين نهضتها به آساني نخواهند خوابيد.در سطح جامعه و در كل، صحبتي از چپ و راست و سوسياليست و مذهبي نبود. اما در محيطهاي كوچك، صفبنديها آشكار ميشد و هر كسي بنابه عقايد يا منا...
خاطرات حمید آرش آزاد،شاه هم به تبريز آمد
-
تاریخ: 1402/7/6 ساعت: 21:07
در قيام 29 بهمن تبريز، مردم ساختمان «حزب رستاخيز» در بلوار منجم را آتش زده و ويران كرده بودند. در جريان سفر آموزگار به تبريز، يك نمايندهي تبريز در مجلس شوراي ملي كه ... «قوققي» نام داشت، با فريادي خيلي بلند به نخستوزير گفت كه مردم تبريز همگي تقاضا دارند شاهنشاه آريامهر (!) به تبريز تشريففرما بشوند!!...
رحمتلی اوستاد شهریارین اذنیایله دوْلارآباد خاطرهسی! شعر طنز حمید آرش آزاد
-
تاریخ: 1402/6/15 ساعت: 3:22
اولدوزلا ایشیم یوْخ سایارام بنده دوْلاری سایدیقجا توکهنمیر، گئنه اوْلموش گئجه، یاری«مستکبر» ایدیم، سوْنرا آدیم اوْلدو «مْرفّه» آد تعیین ائدیبلر داها «سرمایهگذار»یالبته منی چوْخلو حمایت ائلهین وار بوْل قدرتی، کئچگین سؤزو، هر امریده جارییوْخسول اورهیی سینسادا، سینسین، نه غمیم وار؟ قیمتلری برک ـ برک قو...
خاطرات حمید آرش آزاد،باز يك كنكور ديگر ...
-
تاریخ: 1402/6/15 ساعت: 3:22
نميخواستم تا سي سال به شغل آموزگاري در دبستان ادامه بدهم. درآمد معلمان اين مقطع تحصيلي خيلي كم بود. در صورت آموزگار ماندن، مجبور بودم بيشتر از پنج سال در روستاها تدريس كنم و بعد به سراسكند بيايم و بعد از آن هم معلوم نبود كي بتوانم به تبريز منتقل بشوم. مهمتر از اينها، حساب ميكردم و ميديدم كه در آرزوي...
خاطرات حمید آرش آزاد،انتقال به تبريز
-
تاریخ: 1402/6/15 ساعت: 3:22
در سراسر سال تحصيلي، حتي در فصل كاري كشاورزها كه از 60 نفر دانشآموز مدرسه كمتر از 20 نفرشان در مدرسه حاضر ميشدند، من نام يك نفر را هم به عنوان «غايب» به اداره رد نكرده بودم كه مبلغ مربوط به «تغذيهي رايگان» او را به اداره برگردانم. در موارد ديگر هم، هيچ باجي به كسي نداده بودم و از نظر رفتاري نيز، زيا...
خاطرات حمید آرش آزاد،حزب فراگير «رستاخيز ملي»؟uf021
-
تاریخ: 1402/6/4 ساعت: 8:32
راديو ـ ضبط ترانزيستوري داشتم، اما فقط بعضي نوارها را گوش ميكردم و كاري به كار راديو نداشتم. روزنامهاي هم در روستا نبود. به همين دليل از خبرهاي تازه اطلاعي نمييافتم.آن روز «مشهدي رسول» به مدرسه آمد. ادعا ميكرد كه براي پرسيدن وضع تحصيلي پسرش آمده است. اما در وسط صحبت، يك دفعه معناي واژهي «رستاخيز» را...
خاطرات حمید آرش آزاد،شجاعت ناشي از بيپولي؟uf021
-
تاریخ: 1402/6/4 ساعت: 8:32
روز پنجم بهمنماه بود. از تبريز ميآمدم كه به روستا بروم. در مينيبوس تبريز ـ سراسكند و در زمان حساب كردن كرايه بود كه متوجه شدم همهي پولهايم را در تبريز جا گذاشتهام و فقط ده تومان پول دارم كه شش تومان آن را هم بايد به عنوان كرايهي مينيبوس بدهم.پيش خودم حساب كردم و گفتم كه از سراسكند هم سوار ماشين جيپ ...
به مناسبت روز کارمند کارمند یاشاییشی! شعر طنز ملمع از حمید آرش آزاد
-
تاریخ: 1402/6/4 ساعت: 8:32
چیخاردینبندهنییاددان، چوخالمیشایشدهمشکل، ها…!«الا یا ایّهاالساقی! ادر کأساً وَ ناولها»ملامت ائتمهکی، من کارمند'>کارمند اوْلدوم جوانلیقدا«که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها»بیر آزجا آرتیراندا آیلیغا، تئز یازدی مطبوعات«نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها؟!»ایلی، باشدان- باشا، ازبسکی بایراملیق ...
سني اورهكلرده گؤرورهم
-
تاریخ: 1402/5/24 ساعت: 16:33
89 اينجي ايلين مرداد آيي، استاد حميد آرش آزاد، 62 ياشدا، اول گؤزهل معلّم- شاعير وقتسيز اولاراق حياتين دييشركن، بيزي و ادبيّات دونياميزي، آجي كؤچمهسيله، كديرلنديردي.آمما نئيلهماق:سالدين مني آتشه هِيْ، نارا هِيْ،گؤزوم آغلار، ديليم چَكَر نَعره هِيْ.«عاشيق عَلَسكر»لازيم و ضروري چاقلاردا، گؤروشرديق، داني...
آرش طناز
-
تاریخ: 1402/5/24 ساعت: 16:33
سلطان عشق حقیقت حمید آرشآزادسردار جنگ خرافت حمید آرشآزادسرمایۀ صنع ادب ، اوج معرفتدیر اویتر شراب شهامت حمید آرشآزاداستار عیب جامعهنی برکنار ائدن شاعردوزگون صفاته علامت حمید آرشآزادطنز أدبله دوداقدا گولوش قویان طنّاز صاحب نفس سلامت حمید آرشآزادآداب شعره مالک اولان خوش قلم شاعراستاد فنّ بلاغت حمید آرش...
بیادآرش آزاد
-
تاریخ: 1402/5/24 ساعت: 16:33
اگربوداشعارطنز،بکرازومی شنیدیم اگربودشاداب وخندان پیش می تاختیم،اساساملت ماکمبوداخلاق وشادابی دارداززمین وزمان غم می بارد،ذهن راول می کنی سراغ نفرت وکینه ومنفی ها می رود،منفی بافی می کند.بهترین جنبش ،خیزش تغییرواصلاح آنست که بارقص وپایکوبی وبگوبخندصورت پذیرددرهمچوجنبش هاجای هنرمندان،شعراوطنزپردازانی...
خاطرات حمید آرش آزاد،«تغذيهي رايگان» و باجبگيرها ...uf021
-
تاریخ: 1402/5/19 ساعت: 15:15
«مدير ـ آموزگار» دبستان روستايي شدم. هم كلاس پنجم ابتدايي را تدريس ميكردم و هم وظيفهي مدير، ناظم و دفتردار را بر عهده داشتم. علاوه بر اينها، مسئول خريد و توزيع «تغذيهي رايگان» هم بودم. براي هر دانشآموز 12 ريال در نظر گرفته شده بود كه يك ريال آن خرج كرايه ماشين و حمل بار ميشد و 11 ريال براي بچهها ميم...
خاطرات حمید آرش آزاد،بازگشت دوباره به تبريز و استخدام
-
تاریخ: 1402/5/19 ساعت: 15:15
ميتوانستم صبحها، يكي ـ دو ساعت زودتر از خواب بيدار شوم و خودم را به بازار و سر كار قاليبافي برسانم. اما عصرها، رفتن از بازار به دانشگاه و بازگشت از آنجا به خانهام در خزانهي قلعه مرغي، كار خيلي مشكلي بود. به همين دليل، گاهي حتي نميتوانستم خودم را به جلسهي امتحاني هم برسانم و همين غيبتها موجب شدند سه ...
خاطرات حمید آرش آزاد، جوانان نسل دود و پپسي كولا ... uf021
-
تاریخ: 1402/5/19 ساعت: 15:15
چهار نفر خانم آموزگار داشتم كه همگي هم دخترهاي 18 تا 22 ساله بودند. سه نفر از اينها با چادرهاي معمولي به مدرسه ميآمدند و در آنجا هم يكيشان چادر و روسري را كنار ميگذاشت. يكي از دخترها هم اصولاً خودش را «امروزي» ميدانست و اهل چادر و روسري نبود.آن عده از جوانهاي روستايي كه براي چند ماه به تهران رفته و ...
خاطرات حمید آرش آزاد،دانشجوي مبارز؟uf021
-
تاریخ: 1402/5/11 ساعت: 3:53
«بهمن» بچهي شمال بود. بعد از تعطيلات عيد، او را در كلاس نديديم. آخرهاي ارديبهشتماه بود كه دوباره سروكلهاش پيدا شد. ولي اين بار خيلي فرق كرده بود.پيش از آن، در روز دانشجو و ساير اعتراضهاي دانشجويي، او را در ميان بچههاي معترض نديده بوديم. در هيچ تظاهراتي هم شركت نكرده بود. به همين دليل، زماني كه يكي ا...
ماجرای آن نیابت داود هوشنگ روشنک
-
تاریخ: 1402/5/11 ساعت: 3:53
فصل اول :خاطرم هست سال 1372 بود انشای خوبی داشتم (از دوران راهنمایی هم عامل و ضامن اخراج شدنم از کلاس انشاهایم بودند و موضوعاتشان !!!) عشق مطبوعات و نشریات بودم . چند کلمه ای انگلیسی می دانستم و گه گداری با ته مانده پول تو جیبی iran news می خریدم و کیفش را می کردم . گاهی با شوق مطلبی می نوشتم و با پ...
خاطرات حمید آرش آزاد،شغل باباي دوست منuf021
-
تاریخ: 1402/5/11 ساعت: 3:53
«حاج حسن» مرد جهانديده و زرنگي بود. برادرش «حيدر» هم چيزي از او كم نداشت. اين دو نفر، حداقل از سال 1324 وارد فعاليتهاي سياسي شده و بارها به زندان با تبعيد رفته و در زمانهايي هم فراري شده بودند و در اين زندانها، تبعيدها و فرارها، شهرهاي زيادي را گشته و آدمهاي زيادي را شناخته بودند.يك روز «جواد» به دي...
خاطرات حمید آرش آزاد،دو دختر از يك محله و ...؟uf021
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 12:07
بسياري وقتها بحثهايي پيش ميآمد كه كلاس درس مير اصلي خود را گم ميكرد و در راهي ديگر ميافتاد. سهم استاد «...» در اين ميان بيشتر از ديگران بود. گاهي تنها معني كردن يك واژه كافي بود تا او، ناخودآگاه و يا به طور آگاهانه، موضوع اصلي درس را رها بكند و به مسايل اجتماعي، انساني و عرفاني بپردازد كه اصولاً ربط...